باز جلوه گر شد به لوح آسمان طنین محرم
باز فراگیر شد نوای یا حسین در هوای شهر
باز خشکیده شد لب در عطش کربلائیان
باز افروخته شد رخ در پس ظلم یزیدیان
باز نمیده شد چشم در پس اشک کودکان
باز هویدا شد به خواب دشت خونین نینوا
باز رقصید مرگ و رقصیدن گرفت در ظهر عاشورا
باز طنیده شد بر بلندای جهان ندای حسین
باز نشنید کسی ندای هل من ناصر حسین
باز دریده شد پرده ی محبت اهل بیت
باز ندیدند کوفیان این همه ضجه ی حسین

نوشته شده توسط خورشید در پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 ساعت 7:8 PM موضوع | لینک ثابت
دنیا را فرا راهیست در پیش دیدگان من
عبور خواهم کرد زین راه پر پیچ و خم
لگد میزنم بر کلوخ سخت زندگی
و کنار خواهم زد همه صخره های سترگ پیش رو را
و خواهم ایستاد در مقابل طوفان سهمگین روزگار
وبزرگ خواهم شد ، و بزرگ خواهم شد و بزرگ ...

پی نوشت...
دعا کنید حالا که دارم مامان میشم بزرگ بشم .
اونقدر بزرگ که طاهای عزیز من و حمید مهربونم به من افتخار کنند...
نوشته شده توسط خورشید در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 ساعت 5:32 PM موضوع | لینک ثابت
یه دنیا پر از عشق و محبت
نثار لحظه های خوب وحدت
یه دنیا ارزش و مهر و مودت
به تو دردانه ام ، بارون رحمت
عزیزم ، بود تو در عمق جانم
تکان و لرزشت بر اند ُُوانم
بداده فرصتی بهر تفکر
که جانم ، جان تو بسته به جانم
عزیزم ، کودک سه ماهه ی من
تو را من چشم در راه و امید دارم
به روزی رﺆیت روی چو ماهت
به نامیدن تو را ، خواندن نامت
نمی دانم چه احساسی است حس مادرانه
گمان من میبرم آن هست حسی شاعرانه
بچسبانم به آغوشم تو را ای جان جانان
بیفشانم دهانت را از شیره ی جان
بگردانم همه دنیا به دورت
بگیرم بوسه از لبهای گرمت
بیاموزم به تو ایمان ، خدا را
عشق ، محبت ، دوستی ، وفا را
عزیزم من تو را نیک دوست دارم
برای دیدنت لحظه شمارم
خدا من را کند یاری به آن روز
که تو آیی سلامت ، شادی افروز

نوشته شده توسط خورشید در جمعه دهم مهر 1388 ساعت 1:7 PM موضوع | لینک ثابت
روز من روز توهه
روز سر سپردنه
روز يه عشق واقعي روي زمين جا موندنه
روز امروز تو و روز فرداي منه
روز آسمون به خود يه عشق پاك ديدنه
روزي كه ما ، ما شديم
روز غم سپردنه و روز شادي ديدنه
روز لحظه هاي ناب ، روز زندگي ، روز يك عالمه خنديدنه
روز ما ، يه روز ناز بي غروب
توي دنياي قشنگ بي وفا ، پر از ريا
روز ما اما يه روز با وفا و بي ريا
روز ما ، روز عهده ، روز سوگند
روزي كه حلقه ي دست من و تو
پيش چشم همه رفتن مي گرفت
پيش جشن و پيش شادي و سرور
روز ما هم داشت مي رفت كه زندگي پا بگيره...
اما امروز پيش دنياي همه
پيش چشم همه روزاي تكي
من و تو داريم ميريم كه سه بشيم
كه عسل بياد تو اين سراي جفتكي
ميدونم شنيدنش واست يه عالمه سرور
ميدونم مي پري و ميگي خدا بابا شدم
ميدنوم قند تو دلت آب ميشه و شيرين ميشه قلبت همه
ميدونم چون كه منم شيرين شدم با اين همه...

پي نوشت:
* زندگي زيباست اگه اونو زيبا ببينيم...
* شنيدن خبر اومدن يه بچه به زندگي آنچنان شوري به پا مي كنه كه ...
* اما................
نوشته شده توسط خورشید در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388 ساعت 11:23 AM موضوع | لینک ثابت
وقتی رو بروی کعبه نشستی احساس غریبی داری . دلت می خواد درش باز بشه و
بری توش ... نمیدونم چرا اونجا کوله باری از کلمات بر ذهنم سنگینی کرد و منو وادار
کرد به نوشتن ...............
***************************
خدايا به حق بزرگواريت
به حق حقيقت نگه داريت
خدايا به اين كعبه ي جانانه ات
به سنگ حجر ، حجر اسماعيلت
مقام و مراد پيامبر ، ابراهيمت
به سعي صفا و به حقانيت
خدايا به آنچه تو گفتي و ما
به دنبال هم كرديم دعا
خدايا مرادم بده اين مكان
كنم شكر بسيار ، بسياران
خدايا در اين صحن بيت الحرام
ببستم چو عهدي به تو ذوالكرام
خدايا بده توفيق وعده به عهد
كنم توبه را تا ابد ، تا ابد
خدايا مرا باز خوان به درت
خدايا گشايش نما محجرت
خدايا راهي نشانم بده
كنم پيكرم را درون خانه ات
**********************************
*********************************************
نوشته شده توسط خورشید در پنجشنبه یکم مرداد 1388 ساعت 12:12 PM موضوع | لینک ثابت
گوئيا اين همه تفسير مرا مي خواند
اين حرم خانه دلها مرا مي خواند
ساقيا دست نگه دار ز مي و جام الست
اين همه جام مي ساقي عشاق مرا مي خواند
اي ملائك همه ياري بنمائيد مرا
كين زمين پر زسخن ها ، مرا مي خواند
تو در اين بزم سراسر همه توفيق غني
به چه مي انديشي كه مرا را مي خوانند
چه عجائب لحظاتي است كه در وصف خدا
اين همه دست بدادند ومرا را مي خوانند
اي فلك عكس رخ يار نشانم دادي
چه نشستي ، همگي نيك مرا مي خوانند
من اگر جمله بدانم كه شدم الفت حق
من خودم نيز بدانم كه مرا را مي خوانند
اين كه خواندند مرا و تو در اين بزم و صفا
همه پندار كه اين لطف خدا هست و مرا را مي خوانند
****************************

**************************
نوشته شده توسط خورشید در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 ساعت 4:49 PM موضوع | لینک ثابت
تب و تاب ................
تلاش بي شائبه براي پيوستن به يار...
رفتن ....
آمدن...
خستگي...
شادي...
تقلا..
دعا ...
اقوام ...
رو بوسي...
التماس ...
شادي ...
اشك ...
آه ...
شادي ...
اين همه براي چيست؟ زندگي انگار مرا از قفس آزاد كرده...
نفس به شماره افتاده ... عقربه هاي زمان به دنبال هم مي دوند ...
كسي اينجا انگار مرا مي خواند؟
درست است آيا اين ؟ حقيقت است به واقع ؟
من طلبيده شدم به راستي؟
آيا اين همه شور و غوغا و اشك و دعا براي رفتن من است ؟
آيا به حقيقت پيوسته رؤياي سالهاي زندگي من ؟
آيا من به راستي لياقت دارم اين همه محبت پروردگار را ؟
آيا به واقع در بازگشت پاك و مطهر گشته ام من ؟
اين همه تفسيز سفر است . سفري چند روزه اما بسي بزرگ...
سفر به سرزمين وحي .......................
سفر به ديا آشناي ، نا آشنا
سفري پاك و روحاني كه نمي دانم چگونه خوانده شدم به آن؟
سفري از جان خواسته و ............................................

پی نوشت :
تا چند روز دیگه من عازمم....
روز چهار شنبه یه روز بیاد ماندنی برای من خواهد بود....
خدا کنه پاک برگردم....
نوشته شده توسط خورشید در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت 12:40 PM موضوع | لینک ثابت
مرا به صدق آينه
سروي سرو
عظمت كوهسار
پهناي دشت
عرشي آسمان
فرشي زمين
رواني دريا
سكناي ساحل
رياي دنيا
بي ريايي عشق
راستي فرشته
دروغ شيطان
همه ، هيچ كاري نيست
مرا فقط
يك چشم
يك نگاه
يك لب
بشارتي است براي زندگي
حميدم با بي نهايت جان در بي نهايت عشقم مي پرستمت...

"۱۶ خرداد" سومين سالگرد اولين نداي نام من از زبان تو مبارك ............
نوشته شده توسط خورشید در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 10:3 AM موضوع | لینک ثابت
باز امان از کف ربودم در روز درخشش خورشید عشق
باز افشاندم گیسوانم را برای رقص و بیتوته در روز تولد زیباترینم
باز سرمست بوی عطر تولد یار غرق در پایکوبی و سرور
ندانستم چسان گذر زمان را
و امروز روز انتظار من ، روز تولد ستایشگر من
حمید من ، عشق من ، عمر من ، وجود من
همان که تمامی من همه اوست و تمامی او همه من
همان که مرا وجود ، اوست و اورا وجود ، من
همان که عشق است همه سیرتش و مهر است همه کلامش و زیبایی است همه نگاهش
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
امروز را به نظاره مینشینم تا در را بگشاید ، خود را در آغوشش کشم و غرق بوسه کنم گونه های
گرمش را و با تمام وجود بگویم عزیزم تولدت مبارک...

نوشته شده توسط خورشید در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 ساعت 8:30 PM موضوع | لینک ثابت
خواب دیدم
خواب دیدم
دیشب تو را خواب دیدم
عشق را
احساس را
یک سبد پرواز را
یک هیاهو راز را
یک گلستان ناز را
قاصدک با باز را
این همه در خواب دیدم
خواب بیدار دیدم
چشمها باز دیدم
لب پر آواز دیدم
یک بغل وسواس دیدم
یار را با ناز دیدم

نوشته شده توسط خورشید در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 ساعت 9:36 AM موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

خورشید
مغروقی در بی نهایت عشق
از دیاری سراسر شور و مستی
به دنبال بی نهایتی از دل حمید
عشقی که با تمام وجود اسیرش کرده
فهرست اصلی
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
<